|
چه روزهایی بود ! اوج عشق بازی من و تو..... اوج هوس..... اوج عطش.... اوج گناه..... اما.... نگذاشتم و نگذاشتی که.... هوس... عطش... گناه.... بین من و تو پا بگیرد! چه عشق پاکی بود!!! پاک ....زلال....ماندنی..... کاش باز نمیگشتی به روزهای باقیمانده ام.... همه چیز برایم تازه شده ... کاش باز نمیگشتی به روزهای باقیمانده ام.... کسی پیدا شده که جای تو را برایم پر کرده!!!! کاش باز نمیگشتی به روزهای باقیمانده ام.... .مریم
دلم تنگ است تو نیستی و من باز هم چشم انتظارت نمی دانم میدانی یا ندانسته مرا...نه بلکه دلم را به بازی گرفته ای شاید هم جبران می کنی؟؟ !!!...میدانم به رفتنت خندیده ام اما تو که دوستم می داشتی تو را به حرمت دوست داشتن به انتظارم پایان ده پایان خاطرات یا بازگشت تو را به همه ی گفته ها و ناگفته هایمان سوگند بی تو حتی نمی توانم پاسخ گوی عشقی باشم شاید چون نمی خواهم با دلی دیگر چون دل تو بازی شود می دانم گفتنش هم شرم دارد برای رسیدن به تو دیگر هیچ راهی ندارم جز انتظار شاید سرنوشتمان برایمان از سر نوشته است سرنوشتی که تو می گفتی من و تو را به هم پیوند داده است پس چه شد؟؟؟ ای کاش از ابتدا دیدار پا نمی گرفت آنوقت تو نبودی و من نبو دم واشک های تو زمان جداییمان نبود حالا هم حسرت چشمان تو برای من نبود باز هم منتظرت می مانم حتی اگر ...... حتی اگر دیگر تنها نباشم مدام به این فکر که یک بار دیگر چشمانت را ببینم انگار می کنم دیگر خدا هم به حرفهایم گوش نمی دهد می دانی که دل به دل راه دارد پس اگر تو بخواهی می توانم فراموشت کنم تو هم فراموشم کن چون دیگر نه راهی مانده نه طاقتی برای من بگذار نگاه های عاشقانه مان از یاد رود بگذار گرمای آغوشمان هم از یاد رود بگذار دیوانه وار بوسیدنمان هم از یاد رود بگذار از یاد هم برویم می خواهم دوستش بدارم اگر بگذاری نازنینم تو را به بوسه هایمان سوگند یاری ام کن که دلتنگ نبودنت نباشم کمکم کن هم زبانی وهم دلی وهم آغوشی اش را پذیرا باشم تو را به عطش بوسه هایمان سوگند تو را به حرمت دوستت دارم سوگند مریم.
چه عشق پاکی بود می بینی چه بر سر عشقم آمد؟؟؟!!! پازل تنهایی هایم گشت هر تکه اش یک جا...یک طرف تکه ای پیش تو... تکه ای دیگر پیش... یک تکه اش هم برای روز مبادا پیش خودم نگه داشتم طفلک تو و چشمهای بی ریای تو تکه ی تو از همه کوچکتر است اما گله ای نداری ...!!! چرا؟! شاید چون سهم تو از همه زیباتر است رویش نوشته بودم: "برای تو که دلت ماندنی نبود" اما نمی دانم سهم خودم را چه کار کردم؟؟!! دنبالش گشتم از همه سراغش را گرفته ام سهم من از آن پازل خاطرات تو بود راستی کارم به جایی رسید که در روزنامه هم آگهی دادم "تکه ای از پازل عشق من گم شده است از یابنده تقاضا میشود..." تا اینکه چند روز پیش برایم از آن خبر آوردند خیلی تعجب کردم نمی دانم چه طور سهم پازل من به دست تو رسیده بود پس بگو چرا از تکه ی کوچک خود گله ای نداشتی سهم پازلم را پس بفرست آخر بدون آن مدام کز می کنم یک گوشه و نا خود آگاه چشمانم می بارد تو که طاقت اشکهایم را نداشتی پس چه شد....؟!! از تو چه پنهان زیباترینش را برای خود برداشته بودم تصویر چشمان تو بود و مهمتر از همه نمی خواستم نوشته ی رویش را ببینی "تو چه کردی با دل من که عشقت شد تارو پودم..." می دانی تازگی ها برای هر کس دلم تنگ می شود تا می فهمد دلش از سنگ می شود امان از این دل مغرور آگر سهم من را پس ندادی دیگر نه من....نه نمی دانم چرا دلم نمی آید بگویم"نه تو...." باشد سهم من هم از آ ن تو. مریم.
چندی نمانده بود تا هم آغوشی دو باره ی ما یادت هست...؟ اولین دیدارمان...باران می بارید.... اما این بار دیدگان ما بجای باران می بارد چه هم آغوشی و نفس های گرمی پس از یک آسمان فراق عزیز تمام عیار من ....دیگر به خاطره بازی عادت کرده ام مرا بعد از هفت آسمان فراق همین یک دیدار بس است نمی خواهم قصه ی دلدادگی و دلتنگی و غصه ی بی تو بودن تکرار شود قصه ی بی تو بودن قصه ی ماندن تو بود .... رفتن من... چه رفتن بی فرجامی آه خدایا چرا دلتنگم وباز هم مثل همیشه دلم او را از قلم می اندازد دوست دارم آن چنان که تو دوستم داری دوستت بدارم"خوب من" می خواهم در این دیدار ساعت ها نگاهت کنم راستی اجازه که نمی خواهد؟؟؟؟!!! برق چشمانت را به دیدگان من بسپار اما با این همه می خواهم با همان خاطره ها با تو باشم ای عزیز جان شرم آینده می کنم بگذار خاطره بمانیم می دانم این آشنایی گرگ و میشی طول نمی کشد من تا به آخر نمی مانم دلم می خواهد...اما نمی مانم نمی خواهم روزی فرا رسد که من باشم و تو باشی و عطش لبهای دیگری در زندگانیمان می بینی هنوز هم سخنانم زهر دار است اما این حقیقت است...من هم آغوشت نمی مانم نمی توانم آینده ای بی تو اما با تو داشته باشم با حضورت مرا به گناهی که خود از انجامش شرم دارم وادارم نکن دوستت دارم تو هم دوستم بدار مثل همیشه بگذار خاطره بمانیم ...بگذار جاودانه بمانیم..!!! مریم.
به بینهایت دور می اندیشم نمی دانم شاید هم به آینده چه شکسته شده ای اما هنوز هم زیبایی هوای ابری.... باران.... گواه با تو بودن را میدهد هر جا که باشی گرمای آغوشت را حس می کنم حتی در خیال با هر که باشی راستی با که هستی ؟ نکند.... ببخش باز هم تو را با خود اشتباه گرفتم می ترسم بگویم راستش را بخواهی خجالت می کشم بگویم اما می گویم که هنوز هم در با تو بودن تردید دارم انگار نمی توانم آغوشی و بوسه ای و کسی را برای ابدیت بخواهم از این به بعد دیگر گذشته ای وجود ندارد سوزاندمشان حتی خاکسترش را باد برد اما یک چیز را نگه داشتم آن دل دریاییت که به من بخشیدی گفتم شاید روزی جایی با کسی به دردم بخورد می دانم خیلی خودخواهم چون می دانم که هنوز هم می خواهییم.... فرق چندانی به حالم نمی کند اما یک هشدار میدهم عجله کن دارد دیر می شود خیلی زود اگر آمدی که آمدی اگر نیامدی هم..... نیامدی! اما می دانم که می آیی می خواهم خیلی چیزها برایت تعریف کنم خیلی فرق کرده ام همه ی داراییم آینده است راستی خیالت راحت آن رغیب همیشگی ات را کنار گذاشتم حالم خیلی خوب است زمان آمدن حالاست نکند دیر کنی و دوباره.... دیگر طاقت گریه های تو و بعد از آن دلتنگی خود را ندارم اگر دیر آمدی و اتفاقی افتاد تقصیر خودت هست دیگر دلم به حرف من گوش نمیدهد یا خاطراتم را بسوزان همانطور که من سوزاندمشان اما نه تو از این کارها بلد نیستی بیا می پذیرم نوازشهایت!!!! مریم.
از سکوت آسمان باز باید فهمید که کسی در پی این ابر سیاه چشم به راه دل خسته و شکسته ی من است که ز باران ِ جدایی ِنگاه اشک ها ریخت و این کاسه ی پر خون ز فراق از غم دوری او نزدیک و شریک باز می گرید و می ماند این همان دست خدا بود در این نیستی ها به شراکت سرِ غمهای تو ... گریست شاید تو دلت از سر خود بینی ِ خود در این آینه ی ناباوری دنیا دست از همه شک های جهان برگیرد باز ماندی و انگار هنوز برگی از هیچ درختی غم دوری نکشید انگار برفی از خاموشی ِ ابر ِ سکوت فریاد سرما نکشید به بلندای نگاهت هنوز حسرت ِ بودن ,در راه هنوز اشک در چشم نگاه است هنوز این منم پای پیاده پی جاده ی تاریک عبور تو که گذشتی از من بی هیچ نگاهی به صدای من می دوم اما کجاست این جاده ؟ تا کجا باید رفت؟ جامه بر کندم شاید گرمای حضورت که نبود به دلم اه را پس ِ غربت به درازا نکشد بی غذا و بی لباس این منم خسته ی شبهای دراز به امید صبحی که هنوز سالهاست منتظرم از سخن مانده ام اما پندار ِ من است که مرا می خواهد تنها اوست که مرا می خواهد تا که با خود سخنی باز کنم زِ دلی خسته و اراسته از عشق وای کدام عشق؟ کدام است؟ که هنوز ردّ پای سوز گرمای نگاهش اشک دردامن ِ "من" می ریزد! شب می گرید او نیز هنوز به خاطر دارد ناله و شیون من را تا رفتن او پی ِ سجاده ی عشق اشک می ریختم اما او کجا بود؟ ....
سبک بالم در اوج درون در نفسی زنده شدم عشق گویی از ازل بود و وجودش در من و خنده ام تا ابله ام من که ندیدم هیچ یادی از رُخَش هیچ حسی را ندیدم در خودم بی بستگی تا تو ولی راه بودن با تو اما همچو ماندن در نگاه ِ عمر نوح بس چه دشوارو بلند و گه سبک مثل پرواز نگاهم از سرشتم تا ابد خوب! روزی را نمی بینم نباشی با توام راحتی این بس که تا هستم توام هیچ لحظه نیستی بی من هیچ باز من خواهش بودن را از سر ِ شوق ِ چه می خواهم پس؟ شاید این رهگذر عمر لحظه ای خبری از تو به دل بسپارد آه کویم بی تو اما لحظه ای من نیستم آه این دم نیست این خاکستر آتش است آه این دل نیست آنکه برایت می مرد تکه ای آتش ِ افروخته است ای نازم آه از عمقم کجایی تا ببینی لحظه ها منتظرند در قدم مات ومن ِ خسته چه گویم از تو نتوانم بی تو خاک سرزمین احساسم را گِل کنم شاید سوتکی سازم تا کودکی با نفسی از سر شوق لحظه ای از تو خبر باز آرد .منیر
غریب آشنا! واژه ی عجیبی است اما نه برای من! من خوب می فهممش خیلی خوب خدایا نگاه کن! به افسوس هایی که می خورم فراموشی! چرا این بار فراموشی به سراغم نمی آید؟؟؟!!! چه زجری است بی خبری! و... و یاد آوری هر روزه نه! هر ساعت و دقیقه نه! هر ثانیه ایی و هر لحظه ای خاطرات چه تلخ ...چه شیرین... اما نه!با تو تلخی نبود هر چه بود خوبی تو بود و ...نگاه های سرد من با که گویم خدایا؟! با هر که گفتم جز ملامت نشنیدم چرا که خود دیوانگی کردم! دیوانگی که برای من مقدس بود... اما نه... اول و آخرش هوسی بیش نبود! آنچه به یادگار ماند...خاطرات.... و این سوال که...اگر بار دیگر ببینمش!!؟؟ می دانم دیدگانم از شرم آنچه با او کردم تاب نخواهند آورد ای زلال سبز جاری بی تو باید چه کنم تو می گفتی که بی من نمی توانی و پاسخ من...تمسخری بیش نبود! حال اما من نمی توانم...و پاسخ تو...نمی دانم! بی تو "من"...برای من..."ما" شد!!!!! ای غریب آشنا بازگرد...برای لحظه ای بازگرد خوب می دانم ای خوب اگر بدانی می خوانمت با تمام وجود باز خواهی گشت و البته با آن چشمانیکه...به من هدیه دادی و من غافل از اینکه هدیه را پس نمیدهند اما من پس فرستادمشان!! باز گردان آن دیدگان و بستان چشمان مرا که میگفتی می پرستیشان فاصله بین ما یک اسمان است تو از من یک آسمان جدایی من در بهتم و دغدغه نه خدایا! در انتظار! ای تو تکیه گاه من از خدا خواسته ام که بفهمی می خوانمت و می خواهمت بوی تو گرفته تن پوش کهنه ام...بازگرد دیدگان من دیگر تاب و توان بارش ندارند بیا و بار دیگر مرا از این سکوتی که جز به رفتن نمی سر انجامد رها کن.... بازگرد..... .مریم
اسمون تو امشبم به حرفام گوش می دی؟ آره می شنوم که می گی آره این واسه من یه پرسه ی مهتابیه چقدر ما ه و امشب قشنگ تو خودت جا دادی...!!! می خوام یه چیزی بپرسم: اصلا تو می دونی دلتنگی یعنی چی؟ معلومه که نمی دونی می دونی هر کی یه ارزویی داره اما ارزوی من چیه؟ باورت می شه خودمم نمی دونم اهان! یادم اومد چرا سر حرف و با هات باز کردم اسمون...! می خواستم یه چیزی راجع به ستا ره ها بگم خیلی قشنگن! نیستن؟ هستن! درست مثل چشمای... می دونی چقدر خوبه که یکی اونقدر دوست داشته باشه که تمام بدی هات و خوبی ببینه! خوب نیست؟ خوبه! من عاشق نیستم! هستم؟ آخه عاشق که انقدر مغرور نمیشه! یه عادته.... ترک نمی شه؟ می شه! آدم به سنگم عادت می کنه عادت نمی کنه؟ عادت می کنه! مامانم می گه تو قلب نداری! دوستام می گن احسا س نداری! ندارم؟ فکر می کنم!شاید اونم به این فکر کنه که.... نه!یقین دارم که یه بازگشت اتفاق می افته! چه کنیم تلپاتیه دیگه!!!! باقیش بمونه یه شب دیگه یه پرسه ی مهتابیه دیگه. |
About![]()
می نویسیم.شعر, متن های به ظاهر ادبی,که پشتشون هزار تا حرف نگفته است,مثل عشق عشقی که واسه ما مومیایی شده
Home
|